جوانی بود هم سن وسال خودم،
با پیراهن یا تی شرت آبی راه-راه سفید.
وقتی به خودم امدم مشوش نگاهش کردم.
می خندید،
نمی دونم چند دقیقه توی اتوبوس خوابم برده بود که نفهمیدم به آخر خط رسیدم!
نه تنها متوجه ی پیاده شدن آدما نشدم
بلکه تو تمام فاصله ی بین
پیاده شدن و سوار شدن آدما،
خوابم برده بود.
با سر عت به سمت درب جلوی اتوبوس رفتم و
پیاده شدم.
وقتی طول اتوبوس رو به سمت زیر گذر طی می کردم،
یه نگاهی به اونهایی که نشسته بودند کردم
دختری رو دیدم ،
به سن و سال چهارده تا پانزده سال،
میخندید .
لبخند می زد و نگاه میکرد!
نمی دونم چرا دلم گرفت. دفعه اولم نبود که تو اتوبوس خوابم می برد،
یادمه اون دقعه هم همین احساس به من دست داد.
|
+| نوشته شده توسط
مهدي در شنبه 27 اسفند1384
|