تبليغاتX
سكوت.فقط همين.!
آنگراييهاي من.تو......
 خواستگاری
تا کنون یک مجلس خواستگاری رسمی را از نزدیک دیده اید؟

   جای جالبی است. شاید لازم باشد حداقل یک بار این کار را بکنید .شما ابتدا باید زنگ در را بزنید در را باز میکنند (البته از راه دور) بعد باید بروید داخل.اما ابتدا مردان فامیل وارد خانه میشوند. این یک رسم است بعد باید شما وارد شوید.

     البته با دسته گل.بعد نوبت خانمهاست.اصلا خانمها مقدم هستند و این حرفها مال جماعت پست مدرن است.مبادا دچار توهم شوید.دسته گل را تحویل میدهید به هرکس که دم دست تر بود. میروید اتاق پذیرایی می نشینید.

 هر جوری هست باید قیافه ای موجه به خود بگیرید. مانند کسی که میرود خرید و پولش حی و حاضر است. ابتدا از دولت و آقای احمدی نژاد صحبت می شود. بعد هم از آقای اوباما. از واردات معقول یا غیر معقول شکر و اینکه وام کشاورزی را گرفته اید یا نه.البته این بستگی دارد به اینکه اصلا آن سال سرما زدگی چه خساراتی وارد کرده است.

        بعد از این صحبتهای سرنوشت ساز سکوت خانمانسوزی حکم فرما میشود. اگر شانس داشته باشید و دستمال کاغذی در جیبتان باشد باید عرق پیشانیتان را پاک کنید. همه این کار را میکنند. بعد از چیز های دیگری صحبت می شود که برای شما تازگی دارد.

      البته در میان این صحبتها ارقام میلیونی هم شنیده می شود. اما شما دیگر چیز دیگری را متوجه نمی شوید .دیگر صحبت از آقای احمدی نژاد و اوباما و سرمازدگی نیست. هر از گاهی هم باید صلوات ختم کنید. این کار را به نحو احسن انجام دهید(کار دیگری ندارید که انجام دهید) .

    بعد همه به شما تیریک میگویند ؛روبوسی می کنند و باید بلند شوید بروید دنبال کار تان.در منزل شما همه جمعند و همه می گویند که 

                              تو هم به جرگه بدبختان عالم پیوسته اید.

|+| نوشته شده توسط مهدي در جمعه 15 شهریور1387  |
 یکسال!
یکسال در سکوت گذشت .نه کتابی خواندم. نه فکری کردم ونه در باران فدم زدم.یکسال تمام.یکسال برای هدفم در سکوت فریاد کشیدم.

                 من با نگاه مهربان عزیزانم غریبه شدم.

               با کودکان به چهره مرد همنفس شدم.

کنکور پر چگال انرژی با با جامی ساخته شده از حسرت انرژی سر کشیده شد.....

  

                    من نگاهم منتظر آینده است اسب را زین کرده ام و از شما می پرسم :

                             آینده کجاست ؟ اگر در دستان من و شماست

                                           پس چرا

                                                   هنوز دستانم می لرزد؟ 

 

|+| نوشته شده توسط مهدي در سه شنبه 29 اسفند1385  |
 روز اخر و احساس خوب
 

وای چققققد  انرژی دارم؟ دوستدارم پاشم دنبال م. بکنم و موهاشو  بکشم. یا اینکه یک لیوان آبجوش بریزم روی م.ه و باصدای بلند بخندم آنقدر که چشام پر اشک بشه. بعد بغلش کنم و باصدای بلند گریه کنم. آخه امروز روز آخر.!!

 وای ییییی که هوا چققققد محشر .! آخ که الان ماشین بردارم بیام دنبالت باهم بزنیم بیرون یه چای آتیشی درست کنیم. رو  برگا را بریم و با صدای خش خش برگها به مهمانی فصل سرد بریم.

وای چه احساس خوبی دارم .چرا دستم کوتاست ؟ چرا نباید زنگ بزنم بگم بیا ؟

|+| نوشته شده توسط مهدي در پنجشنبه 30 شهریور1385  |
  بی خوابی
 

ساعت از دو و نیم شب گذشته و من هر کاری کردم نتونستم بخوابم. مرتب غلت میزدم. به این روز ها و آن روزها فکر می کردم.والبته به تعهدوبه کنکور وبه کار وبه زندگی و اینکه حالا واقعا کی میره این همه راهو یا اصلا میشه نرفت این همه راهو.

به این فکر میکنم که اگه کنکور قبول بشم اصلا حس و حال ادامه دادن رو دارم؟ اصلا پروژمو با کی بر دارم  کی دفاع کنم؟ راستی چقدر دلم برا روزهای ابری و بارونی تنگ شده؟!! وای !!! باز دوباره فصل سرد آغاز میشه باز هم باهم میلرزیم وچای میخوریم. ! باز هم مخابرات خوابگاه میشه جایی که لحظه های انتظار و توش گذروند و در و کیپ میکنی که سرما نخوری.

یدفعه ای سکوت میکنم .خیلی بی ربط  !! امروز "زیر درخت هلو" رو تماشا کردم. دلم گرفت خیلی وقت بود که دلم نگرفته بود! به مرگ فکر کردم . به این که اگه یه روز ساعت ۴.۳۰    صبح تو تنها دور از من یه جای دور از اتوبوس وسط یه شهر خواب که پر از آدمایی که بی خوابی به سرشون میزنه پیاده بشی ........من یادم میاد که تو به من خندیدی ، گفتی "چرا دیگه درس نمی خونی ؟ اینجوری قرار بود واسه کنکور .........."

          راستی جرا گوشی رو برنمی داری یه زنگ به من نمی زنی ؟!میدونی که خوشحال میشم!

 

|+| نوشته شده توسط مهدي در یکشنبه 19 شهریور1385  |
  سوگندنامه
 

در حالی که با قاشق فلزی لیوان لبریز از شربت آلبالو را هم می زنم نام تو را از سرسرای زندگی خود پاک خواهم کرد . قسم می خورم.

|+| نوشته شده توسط مهدي در پنجشنبه 16 شهریور1385  |
 تقویم دروغ می گوید
 

                  کاش می شد مستقیم از چشمانت بخوانم که بر ما چه گذشت. و کاش چشمانت صداقت همیشگی را داشته باشند. می دانی گاهی فاتحان اورست هم چراغ های شهر ما را ندیده اند. تقویم دروغ می گوید.برای من سالها از روزی که تو را دیده ام می گذرد. صفحات تقویمم را پاره کرده ام و برای مرگ خود پیام تسلیتی چاپ  کرده ام .

 

                                    ما با آیندمان چه کردیم. ؟

 

|+| نوشته شده توسط مهدي در چهارشنبه 15 شهریور1385  |
 نفرین...
من سردم است و غمگینم.ونمی دانم چرا باید از زندگی لذت برد.نفرین بر این غروب و بر این  بیهوده زیستنهای بی پایان. نفرین برین سکوت!!
|+| نوشته شده توسط مهدي در یکشنبه 8 مرداد1385  |
 ۷صبح بیمارستان امام زضا

        پشت در اتاق ۵۰ منتظرم حدود صد نفر رن ومرد جوان و میانسال و مسن همه در انتظار باز شدن درب اتاق پذیرش.

        

               پیرزنی که کمی کنارتر روبروی من قرار دارد .بصورت چمباتمه روی صندلی نشسته.وچرت می زند .از ظاهر امر اینگونه پیداست که تمام دیشب  درحواشی بیمارستان بسر می برده.

       

       اینجا زن و مرد به مانند نونوایی صف جداگانه تشکیل داده اند. از جماعت زنها یک خانوم میانسال که می خواهد جراحی پلاستیک انجام دهد ویک دختر جوان که که مدام به ساعتش نگاه میکند از  دیگران بخاطر نحوه ی پوشش قابل تشخیص هستند.

     

         در بین جماعت مرد سکوت سنگینی حاکم استسمت راست من جوانیست صورت آفتاب دیده با لباس های کهنه که مدام از وضع موجود گله می کندو سمت چپ من مرد مسنی با موهای یک دست سفید و صورت پهن و مزین شده به ریشهای پراکنده از طبقه ی متوسط به بالا. کمی که دقت کردم تعدادی از زنها با چادری که سرتاسر جثه شان را در بر میگرفت روی لب را گرفته بودند وذکر می گفتند.

     

             هر از گاهی یک نفر با عجله می آید و در اتاق ۵۰ را میفشارد که داخل شود ، وقتی متوجه میشود که کسی داخل نیست وانتهای صف دو تا سالن انور تر است صورت جالبی به خود میگیرد ، بین زمین و هوا معلق که برم یا ته صف بایستم. اگه نوبتم نشود...... . 

|+| نوشته شده توسط مهدي در یکشنبه 25 تیر1385  |
 چشامو بستم!!
امشب ماه کامل بود. من هم خیره خیر نگاش می کردم .آخر از رو رفتم و چشمامو بستم .حالا صدای همایون و "وه که جدا نمی شود نقش تو از خیال من " مثل یک موج انفجار منو بلند کرد و برد تا ناکجا.

وقتی برگشتم باز همه چی مثل قبل خاکستری بود خوب گشتم .مادر و دیدم،

 صورت مادر خاکستری نبود اون هنوز به من امید داشت:

                   " تمامی امید مایی................"

                 چشامو بستم تا دیگه خاکستری نبینم.   

|+| نوشته شده توسط مهدي در سه شنبه 20 تیر1385  |
 همیشه یک گره ای هست!!
وقتی آروم توی یک محله ی خلوت تو عمق شب قدم می زنی

                 در این شبای تابستونی ،

                      وقتی دست در جیب سوت می زنی

                         وچراغهای شهر از فاصله ی دور به چشات چشمک می زنند‌،

                            احساس غریب آرامش تا اوج بلندت کرده و..... .

 بایست یک لحظه چشمات و بمال و دوباره همه چی رو نگاه کن . ببین من دیدمش تو هم میبینی ؟ آره؟ اون همون دستی که برات بارها تعریفشو کرده بودم . همون دستی که عزمشو جزم کرده تا نذاره همه چی از بد بهتر باشه .

   آره من دانشجوی ترم ۸ مهندسی مکانیک مشهد باید در ترم آخر درس ۳ واحدی رو با کسب نمره      ۷۵/۹ بیفتم تا تعادلی که هیچ درکش نمی کنم برقرار بشه.

|+| نوشته شده توسط مهدي در پنجشنبه 15 تیر1385  |
 
 
بالا